حكيم زجاجى

113

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

فرستاده را ابن حازم بكشت * ازآن‌پس كه زد بر رخش چند مشت ازآن‌پس كه پر كرد مغزش به مشك * بر او بربپاشيد كافور خشك به صندوق در كرد آن سرفراز * بر مادر او فرستاد باز چهل روز از آن‌گونه بر دار بود * برآنجا تن نامبردار بود 160 تغيّر نكرد آن تن نازنين * تو گويى مگر گوى بد عنبرين دميدى از آن دم‌به‌دم بوى خوش * بر آن‌سان از آن دار كرده بكش ( ؟ ) شنيدم كه عبد اللّه بىقرين * كه بادا بر او صد هزار آفرين چو كردى نماز آن يل پاك‌راى * ستادى يكى روز سرور به‌پاى كبوتر نشستى فراز سرش * به كردار چوبى بدى پيكرش 165 بزرگ است عبد اللّه بىهمال * به مردى فزون بد ز فرزند زال يكى گوش كن اندر اين كهنه‌دير * ز من بشنو انشاى ابن زبير شريف است عبد اللّه نامور * زبير ابن عوام بودش پدر جويلد بود باب عوام گرد * اميرى سرافراز با دست برد اسد بود باب جويلد كه شير * نرفتى به پيرامن او دلير 170 ز عبد العزى باشد او را نژاد * قصى و كلاب « 1 » آن دو نيكونهاد شود متصل با رسول خداى * نبودست چون او يكى پاك‌راى سزاى خلافت بد اندر جهان * بزرگى او كرد نتوان نهان ز من مردى نامور گوش كن * ز رستم سخن‌ها فراموش كن نخستين كسى كاو شهى را بكشت * به زخم سر تيغ چون شد درشت 175 سرافراز عبد اللّه شير بود * كه از حرب او اژدها [ سير ] بود به ايام عثمان عفان مير * ز روم اندرون لشكرى بىنظير بيامد بر آن خيل شاهى بزرگ * كه جرجير بد نام مرد سترگ عبيد اللّه بن سرج ( ؟ ) بود مير * به روم اندرون اندر آن داروگير سپه بود با شاه زناردار * فزون‌تر دو ده بار از صد هزار 180 سپاه مسلمان دو ره ده هزار * فزون‌تر نبود اندر آن كارزار

--> ( 1 ) قصى بن كلاب